حكيم زجاجى
1238
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دو داده بد قوت و قوت را * همىبرد با خويش تابوت را ز ناگاه تابوت شد تخت شاه * نگونسار شد دولت و بخت شاه به هرجا كه شد ، مرده با شاه بود * ورا تخت و تابوت همراه بود به شهرى كه مىرفت آن سرفراز * شدندى همه مرد و زن پيشباز دريده بر او جامه كرده كبود * چنان كار بر شه مبارك نبود ز هربرزنى نوحهگر خواستى * دريدى ز نو جامه برخاستى بروبوم و برزن كه آورد روى * همىبرد با خويش تابوت اوى نبد خالى از شاه تابوت ماه * ز تابوت بد قوت و قوت شاه به دو هركه از مهتران پند داد * به نزديك او بود آن پند ، باد به تبريز دربود يكچند گاه * به سوگ صنم جامه كرده سياه يكى روز نزد شه نوحهگر * ز ناگاه پيكى پر از خون جگر درآمد به شه گفت منشين و خيز * كه پيدا شد اندر جهان رستخيز كه آمد سپاهى چو درياى چين * پر از خشم ، در پيش داراى چين تتارى و ختلى همه تنگچشم * ز كار تو يكسر به دل پر ز خشم كمانهاى چاچى گرفته به دست * چو شيران جنگى و پيلان مست چو بشنيد شاه اندرآمد ز خواب * بدانست ز آن لشكر كامياب به دل گفت خيل تتار آمدست * چو شب روز ما تار تار آمدست دريغا كه اقبال را زور نيست * همان يارى از گردش هور نيست نماندست در خيل من برگ و ساز * كنون شد به ما بر در مرگ باز كنون جمله عالم مرا دشمن است * قلجمرد و سلطان كنون يك تن است سپاه مرا دل به يك جاى نيست * به گيتى چو من لشكرآراى نيست و ليكن چو اقبال شد سوى شيب * ز هرجانبى در دل آمد نهيب ز جانان نماندست جانم به جاى * نه دل دارم اكنون نه دست و نه پاى ز تبريز سلطان به دربار شد * بر آن قلعه يك چند بيمار شد در آنجاى تابوت دلدار خويش * نهان كرد و برزد به هم كار خويش زمستان به موقان شد آن شهريار * همىبود تا اندرآمد بهار چو بر ششصد و بيست بگذشت هشت * كه و دشت پرخيل منصور گشت